خُب این چیزی نیس که در موردش حرف بزنم ، شاید کم اهمیت ترین چیزی بوده که می تونستم در موردش حرف بزنم ؛
در واقع ته دلم خوشحالم ولی اِمممم ... چه جوری بگم ... ولی دیگه مث قبلنا ینی همون سال پیش که کلی ذوق مرگ ِ این شده بود که سمپاش الان یه سالشه نیستم (:
الان بزرگ شدم ، میفمم که دو سالگی یه وبلاگ چیز خاصی نیست برعکس پارسال که کلی کولی بازی در آورده بودم ُ واسش خوشحال بودم /:
ولی می خوام از این خاطرات دو ساله حرف بزنم ، از قالب وبلاگ که دو سالی شده مهمون سمپاش ِ ، از عموی سیمین که بسی بسیار ازش متشکرم (کِی بشه برم زیارتشون !) از دوستی عزیزی که نمی تونم اسمش ُ بیارم و مطمئنم که الان اصلن براش مهم نیس که سمپاش وجود داره ، برعکس دو سال پیش که کلی زحمت کشید ُ عرق جبین ریخت تا هکش کنه (همون طور که مستحضر هستید زهی خیال باطل !) و همین طور خاطرات ِ سوم راهنمایی ُ اول دبیرستان ُ دوم تجربیم ... هر وخ میرم تو آرشیو نوشته هام ُ می خونمشون از خجالت آب میشم !
خجالت از این که اون موقع این چرت ُ پرتا رو می نوشتم ُ شما دوسش داشتید !
به هرحال ممنونم از این که تحملم کردین ، من ُ سمپاش دوستای خوبی بودیم و قراره باشیم ؛
من هیچ وخ سمپاش ول نمی کنم ُ از ننوشتن خاطرات سمپادی هم دس نمی کشم و اگر شما هم به سمپاش سر بزنید سمپاش هم من ُ ول نمی کنه ... سمپاش در حقیقت تمام دوستای من از اول ِ سوم راهنمایی تا الان ِ و من واقعن دوسش دارم چون شما رو دوست دارم (:
از این که توی پستام مسخرتون کردم ، از این که توسط این وب باعث ناراحتیتون شدم ، از این که آدم خسته کننده ُ مسخره ای هستم و از این که من ُ دوست ندارید معذرت می خوام ؛
می دونم که خودم باعثش بودم ُ از عمد باعث ناراحتیتون شدم ، آره مخاطب خاص داره این پاراگراف ولی می تونه مخاطب عمومی هم داشته باشه ، به هر حال الان من همتون ُ دوست دارم ، من آدم عاطفی نیستم پس مطمئنم که دوستام می دونن که اگه من به یه نفر بگم دوسش دارم واقعن دوسش دارم !
بعضی از بچه ها دیگه با من نیستن ، یا تو دوم تجربی A ـن یا ریاضین ، اما کاش واسه یه بارم که شده دوباره تو یه کلاس باشیم ، دوباره تو همون کلاس آخری ِ طبقه سوم فرزانگان 3 ، دوباره من میز یکی مونده به آخر بشینم ، دوباره محدثه باشه ، انسیه باشه ، نیلوفر باشه ، همه باشن ...
دوباره غزاله اون شعر مسخره ـش ُ بخونه ، دوباره من ُ سیمین وبلاگ تخته ای بزنیم ، دوباره با ندا آهنگ بخونیم ، دوباره بزنیم برقصیم خوش باشیم ...
قرار نیس این وب ناراحت کننده باشه ، من جای دیگه ای هم دارم که خالی شم ، ولی خواستم احساس واقعیم ُ بتون بگم (:
دیگه چیزی برای گفتن نیس ، تنها چیزی که هست این دیوارای سفید ُ سرده که اول B رو از هم جدا کرده ُ تیکه پاره هاش توی دوم تجربی B ُ A ُ ریاضی موندن ، تنها چیزی که هست چن تا دوست بی معرفته که هر روز وختی از کنار هم رد میشن فقط یه سر تکون میدن ُ سلام می کنن ، انگار نه انگار که سال پیش هم نیمکتی بودن ...
تنها چیزی که هست من ُ سمپاشیم ... !
دو تا دوست خوب برای هم ، تا آخر عمر